تبليغاتX
شاید من ...
اینجا پاییز است . همان پاییز دوست داشتنی من..

اینجا لحظاتی است که مرا می خوانند ..

و

من مانده ام ..

همه ی کلماتم رهایم کرده اند..

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 0:16 توسط لبینا |

بزرگترین آرزوی بچگی ام!

حالا نشسته است و خیره می ماند به بزرگترین سرسره ی زندگیش..

و کودکیش هی لیز می خورد .

موجود دوست داشتنی ام دومین اول مهر را تجربه کرد..

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:25 توسط لبینا |

افطار می کنم با چشمانت

تمام روزه های نبودنت را ..

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 1:35 توسط لبینا |

پرده های تارم بد جور گره خورده اند

انگار نای باز شدن ندارند

بنفش اتاقم کم رنگ شده است

و خانه مان هی پشت سر هم سکوت می کند!

تصویر لبخند زنی محو شده است

اینجا من صفای بچگی ام را گم کرده ام

خم به ابرو نمی آورند!

پچ پچ هزار ساله هی زیر گوشم تار می زند..

می خندم که فکر کند خوشحالم.

من ماهیانی می بینم که نجوای شبانه آزارشان نمی دهد

آزارشان نمی دهد و باز هم تنهایند!

چشمانی می بینم که ترس دارند..

اشک هایی که نمی ریزند..

و لبخندی که می ماسد هر روز و هر روز..

و اینها صفایی است که من غمش را می بینم..

کاش شاعر بودم!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 15:44 توسط لبینا |

صدای شیرینی زندگی می پیچد عجیب در فضای خانه مان.

برق چشم هایی که هی نوازش می کند تنهایی چند ساله ی مادرم را

و کودکی که..

هفت ساله می شود امروز..

و من به شوق تمامی این هفت سالگی

هفت رازقی می زنم به موهایش و هفت ترانه می خوانم برایش و هفت دور می گردم گرداگردش..

و تو همان خدایی که هفت رنگ پاشیدی به تمامی خاکستری زندگیمان..

تولدت مبارک قشنگ ترین خاطره ی زندگیم..

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 7:0 توسط لبینا |

قاب عکس خالی روی دیوار آنقدر می ماند که

دیوار عکسی می شود توی قاب خالی..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 14:13 توسط لبینا |

تو می نویسی و می نویسی و می نویسی

و من لذت می برم از نوشته هایی که برای من نیست..

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 13:26 توسط لبینا |

بوی تنهایی می دهد خانه مان این روزها!

دو ساله شدیم..

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:45 توسط لبینا |

قدم هایم در راهی می رود که انتهای تاریکش می ترساندم

سست تر ز همیشه

جا پایی نمی بینم که تکرار کنان قدم بگذارم!

تازگیش بو می دهد

خوش نیست

شاید مشامم را بیازارد..

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:44 توسط لبینا |

حلقه ی باریک ماه

وستاره های بی پناه

خورشید را با آن عظمت فرو می فرستند...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:32 توسط لبینا |