اینجا لحظاتی است که مرا می خوانند ..
و
من مانده ام ..
همه ی کلماتم رهایم کرده اند..
حالا نشسته است و خیره می ماند به بزرگترین سرسره ی زندگیش..
و کودکیش هی لیز می خورد .
موجود دوست داشتنی ام دومین اول مهر را تجربه کرد..
تمام روزه های نبودنت را ..
انگار نای باز شدن ندارند
بنفش اتاقم کم رنگ شده است
و خانه مان هی پشت سر هم سکوت می کند!
تصویر لبخند زنی محو شده است
اینجا من صفای بچگی ام را گم کرده ام
خم به ابرو نمی آورند!
پچ پچ هزار ساله هی زیر گوشم تار می زند..
می خندم که فکر کند خوشحالم.
من ماهیانی می بینم که نجوای شبانه آزارشان نمی دهد
آزارشان نمی دهد و باز هم تنهایند!
چشمانی می بینم که ترس دارند..
اشک هایی که نمی ریزند..
و لبخندی که می ماسد هر روز و هر روز..
و اینها صفایی است که من غمش را می بینم..
کاش شاعر بودم!
برق چشم هایی که هی نوازش می کند تنهایی چند ساله ی مادرم را
و کودکی که..
هفت ساله می شود امروز..
و من به شوق تمامی این هفت سالگی
هفت رازقی می زنم به موهایش و هفت ترانه می خوانم برایش و هفت دور می گردم گرداگردش..
و تو همان خدایی که هفت رنگ پاشیدی به تمامی خاکستری زندگیمان..
تولدت مبارک قشنگ ترین خاطره ی زندگیم..
دیوار عکسی می شود توی قاب خالی..
و من لذت می برم از نوشته هایی که برای من نیست..
دو ساله شدیم..
سست تر ز همیشه
جا پایی نمی بینم که تکرار کنان قدم بگذارم!
تازگیش بو می دهد
خوش نیست
شاید مشامم را بیازارد..
وستاره های بی پناه
خورشید را با آن عظمت فرو می فرستند...